خرید بک لینک

1 1 1 به 1 1

دخترم ژرالدین !

این جا شب است ... یک شب نوبل ،در قلعه کوچک من ،همه ی این سپاهیان بی سلاح خفته اند.نه خواهرت ،نه برادرت حتی مادرت.به زحمت توانستم بی آن که این پرندگان خفته را بیدار کنم ، خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن ،به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم. من از تو دورم .... تصویر تو این جا روی قلب من است. اما تو کجایی؟ آن جا در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه تئاتر «شانزه لیزه» می رقصی این را می دانم که در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدم هایت را می شنوم در این ظلمت زمستانی برق ستارگان چشمانت را می بینم .شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور  و پر شکوه نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش اما اگر قهقه ی تحسین امیز تماشاگران و عطر مستی آور گل هایی که برایت می فرستند تو را فرصت هوشیاری داد در گوشه ای بنشین ونامه ام را بخوان . به صدای پدرت گوش فرا ده . من پدر تو هستم.

ژرالدین عزیز

من رویای تو را ! رویا امروز تو را ! رویای دیروز تو را! دختر دیدم بر روی صحنه . فرشته ای می دیدم بر روی آسمان  می رقصید و می شنیدم تماشاگران را که می گفتند :"دختره را می بینی ! همان دلقک پیر !اسمش یادت هست ؟ چارلی چاپلین "آری من چارلی هستم .من همان دلقک پیرم.

امروز نوبت توست . برقص !من با شلوار پاره پاره رقصیدم و تو در جامه ی حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها و بیشتراز آن صدای کف زدن تماشاگران . گاه تورا به آسمان می برد .برو !اما گاه گاهی به زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن . زندگی آن رقاصگان دوره گردی که با شکم گرسنه می رقصندو با پایی که از بینوایی می لرزد. من یکی از آنان هستم.

ژرالدین من طعم گرسنگی را چشیده ام.من درد بی خانمانی را کشیده ام. من رنج حقارت  آن دلقک دوره گردی را که اقیانوسی از امید در دلش موج می زند اما سکه صدقه یک رهگذر خود خواهی آن را می خشکاند را احساس کرده ام. داستان من به کار تو نمی آید. من از تو حرف می زنم. من چهل سال بیشتر از مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر ان چه آنان خندیدند خودم گریستم.

ژرالدین دخترم!

در دنیای که تو زندگی می کنی ، تنها رقص و موسیقی نیست .نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی آن تحسین کنندگان  پروتمند را رها کن . اما حال آن راننده ی تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس . حال زنش را هم بپرس ... من به نمایده خودم در بانک پاریس دستور داده ام که مخارج تو را کنترل کند . پول های مرا در راه خیر خرج کن! به کودکان یتیم نگاه کن . به بیوه زنان . دست کم روزی یک بار آ ن ها را به یاد بیاور.

بگو :" من هم یکی از آنان هستم بله یکی از آنان." .

برچسب: نویسنده: ماهان سلطانی تاريخ: يکشنبه 27 آذر 1401 ساعت: 19:17

صفحه بندی